داستان-5

  • دستور خدا 

آدم بدبینی به دوستش گفت:بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی میکند برویم.میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمیکند. 

دیگری گفت موافقم اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم. 

وقتی به قله رسیدند شب شده بود.در تاریکی صدایی شنیدند:سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید. 

اولی گفت:میبینی ؟ بعد از چنین صعودی از ما میخواهد که بار سنگین تری  را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم! 

دیگری به دستور عمل کرد.وقتی به دامنه کوه رسیدند هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگهایی را که آدم خوشبین همراه خود آورده بود روشن کرد.آنها خالص ترین الماسها بودند 

 

برداشت شما چیست؟ 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید