از ماست که بر ماست

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست 
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست


بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت 
امروز همه روی جهان زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد 
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید 
بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر دوز
وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی 
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجب است این که زچوبی و زآهن 
این تیزی و تندی و پریدن زکجا خاست؟

 زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید گفتا
ز که نالیم که از ماست که بر ماست
!

ناصر خسرو

/ 0 نظر / 13 بازدید